آنتوني رابينز.
آنتوني رابينز.
مي خوام دوباره آپ كنم اما نه زياد هفته اي ۱ بار. (به ماچه)
** بكوشيد هر روز بيش از روز ديگر شكافهاي موجود ميان ديگران و خود را به پيوند دوستي و الفت مبدل سازيد **
لئو بوسكاليا
محرم
پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است
گفتا خموش باش که ماه محرم است
کفتم محرم است چرا قامتت خم است
گفتا غم حسین مگر ماتمی کم است

شهادت ابا عبدالله الحسین و۷۲ تن از یارانش را به تمامی مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست
من دوباره برگشتم ....
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد
تمام شد به همین سادگی !! رجب و شعبان هم 2 روز(شاید هم 1 روز) دیگر ...
درست است که فرصت های زیادی از دست رفته اما این 2 روز یا حتی 1 روز هم فرصت زیادی است تا خوب فکر کنیم با خودمان صادق باشیم و تصمیم بگیریم ، تصمیم بگیریم و با عزمی راسخ به میهمانی پروردگارمان برویم و باور کنیم که میزبان ، مشتاق دیدار ماست ...
تصمیم بگیریم تصمیمی که وقتی رمضان تمام شد دوباره احساس نکنیم ، تمام شد! به همین سادگی !!
باور کنیم اصلا کار دشوار یا یک جور کار ویژه یا مخصوص یک عده خاصی نیست یک میهمانی بزرگ است که برای همه ما ترتیب داده شده است .
همه مامثل هم هستیم اگر باور کنیم که رفیق بی کلک مشترکی داریم که دوستمان دارد نه بخاطر اینکه مثل ماها نیاز دارد محبت کند! یا نیاز داشته باشد محبت متقابل ببیند. فقط بخاطر خود ما دوستمان دارد حتی وقتی و جایی که فراموشش می کنیم اون هست و کار ماها رو راه می ندازه ...
کدوم عاشق و دلباخته ای این طوری هوای مارو داره ؟! هر کاری کردیم هر چقدر زشت هر چقدر گناه هر چقدر بد است ...
اگر فقط با خودمان رو راست باشیم و به این بی همتاترین خدای مهربانمان قول می دهیم او می پذیرد ، او حتما قبول می کند چه بهانه ای بهتر از رمضان ؟!؟!......
روزی مردی غمگین
و افسرده نزد شیوانا آمد و به او گفت که در امور زندگی دچار بدشانسی های مکرر و پیوسته شده و هرروز با یک اتفاق ناگوار رو به رو می شود. شیوانا تبسمی کرد و گفت : چند وقت است که نخندیدی
؟! مرد با تعجب گفت: این چه ربطی به بدشانسی های روزمره من دارد؟ شیوانا با لبخند گفت : سعی کن از امروز بیشتر بخندی
و هفته دیگر نزد من آی !

هفته بعد مرد شاد و خندان نزد شیوانا آمد و گفت : راستش استاد ! هنوز هم گاه و بیگاه در طول روز اتفاقاتی ناگوار رخ می دهد ولی من اکنون بیشتر از آن که از این حوادث ناخوشایند آزرده شوم , به خنده می افتم و عذاب آوری این اتفاقات برایم مضحک جلوه می کند . به همین خاطر اصلا از بروز این رخدادها ناراحت نمی شوم و فراموش می کنم. خندیدن باعث شده تا اتفاقات نا میمون و بدشانسی به شکل مضحک تغییر ماهیت می دهند و چون هیچ وقت از چیزهای خنده دار واهمه ای نداشته ام و همیشه بر آن ها غلبه کرده ام به همین سبب دیگر نگران چیزی نیستم .
واقعا همین جوره. نه ؟؟؟
دیشب شیطان را دیدم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛فریب میفروخت.مردم دورش جمع شده بودند هیاهو میکردندوهول میزدند و بیشتر میخواستند.توی بساطش همه چیز بود:غرور،حرص،دروغ،خیانت،جاه طلبی و... . هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد؛بعضی تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی پاره ای از روحشان را؛بعضی ایمانشان را میدادند و بعضی آزادیشانرا
اول فکر کردم شاید قیمت جنس های فرشته گران است و مردم توان خرید آنها را ندارند اما فرشته آنها را حراج کرده بود و انسانیت را رایگان می فروخت . انگار شیطان چشم مردم را کور کرده بود و فهم آنها را ربوده بود.در همان لحظه بادی وزید مردم میدویدند جنس های شیطان را پس میدادند یا دور می انداختند باد شدید تر شد عجیب است ولی حرارت زیادی داشت، عده ای را در خود میکشید .مردم به سمت فرشته میگریختند انگار همه میخواستند از جنس های فرشته بخرند. اما فرشته بساطش را جمع کرده بود.
میگفت وقت تمام است چرا پیش از این اجناس مرا ندید چرا آوای مرا که شما را به خریدن اجناس من دعوت میکرد نشنیدید فرشته گریه میکردو دور میشد.
اما شیطان قهقهه میزد و با صدای وحشتناکش سرود مرگ میخواند.
مردم میگریستند اما برای گریه کردن و به فکر افتادن دیر شده بود؛ خیلی دیر. من دلم به حال مردم میسوخت به حال خودم که شاید من هم دردنیا به سراغ بساط شیطان رفته باشم زجه میزدم. به هر کس نگاه میکردم از درون میسوخت اما ناگهان دیده ام به عده ای که از بساط فرشته خرید کرده بودند افتاد آنها مانند ستاره میدرخشیدند اما نارحت بودند دلیل ناراحتیشان را پرسیدم .میگفتند ما در دنیا به هر که خوبی کردیم جوابمان را به بدی داد نمیدانیم خوبی چه بدی داشت که یکبار نکردند، در دنیا به هرچه میخندیدیم مسخره میشدیم میگفتند دیوانه اید ولی درک نکردند که ما به زیباییها لبخند میزنیم هرگز نخواستند بدانند زیبایی هایی که ما از آنها میگوییم چه هستند خواستیم برایشان بگوییم اما انگار اجناس شیطان آنها را کر هم کرده بود.دلمان میسوزد ... دلمان میسوزد که چرا مردم کور و کر شدند؟
چرا چشمهایشان را به روی خدا و خوبیها بستند ؟
و چرا حالا نباید با ما همراه باشند؟
چرا به حرف های خدا گوش ندادند ؟
چرا اجناس ارزان فرشته را رها کردند و به سراغ اجناس شیطان با آن قیمت های گزاف رفتند؟
چرا با وجود اینکه میدانستند خوبی زیباست اما در ازای هر خوبی بدی کردند؟
چرا صداقت را زیر پاهایشان له کردند ؟
چرا مهربانی ها و دوستی ها را به خصم و دشمنی مبدل کردند ؟
چرا دروغ را سرمشق خود قرار دادند با آنکه میدانستند دروغ زندگیشان را نابود میکند؟
چرا ارزش عشق را پایین می آودردند؟
چرا به هر کس به دروغ ابراز علاقه میکردند؟
چرا به جای اینکه دلی به دست بیاورند دلی را میشکستند؟
چرا...؟؟؟؟؟
آنها با اینکه به بهشت میرفتند باز ناراحت بودند به خاطر من ،به خاطر تو، به خاطر همه ی آدمها به خاطر اینکه از این به بعد چشمامونو باز کنیم و گوشامونو تیز کنیم و خوبی ها رو بشناسیم و بهشون احترام بگذاریم و در عوض به بدی ها میدان ندیم.ما باید بفهمیم فرق بین عشق نفرت چیه ،دوست داشتن یعنی چی.بفهمیم بین صداقت و دروغ خیلی فاصله ست.باید بفهمیم زیبایی و زشتی متضاد هم هستند پس نباید زشتی ها رو زیبا ببینیم.باید بفهمیم خوبی هیچ بدی نداره حدا اقل یک دفعه خوبی کنیم شاید چندبار نتیجه ی خوبیمون بر وفق مراد نباشه اما بالاخره خوبی کردن همه گیر میشه و اونوقته که شیطان خندیدنش به آخرش میرسه و زار میزنه چون هیچکدام از اجناسش به فروش نرفته
تهران اين روزها با همه روزها و شبهاي گذشته خود متفاوت است، لبخند در چشمان همه شهروندان لانه كرده است و پرندگان خوش آواز نغمهشادي سردادهاند.
امروز نقطه عطف تاريخ انسانيت است، زاد روز مرداني است كه شكوه و جبروت عرش را با قدوم خود به دنياي پست و خاكي هديه آورد.
ماه شعبان فرصتي مغتنم براي بهرهگيري بيشتر از نعمتهاي معنوي و مادي خداوند است.
در ماه شعبان كه ماه رسول الله، ماه عبادت و ماه استغفار است، صدقه دادن به نيازمندان و عفو و گذشت نسبت به بندگان خداوند سفارش شده است.
پيامبر اكرم(ص) كساني را كه دراين ماه به پاك زيستي و عبادت و ذكر روي آورند يار حقيقي خود دانسته است.
از ديگرنعمتهاي بيكران خداوند رحمان در اين ماه كه با هيچ مقياسي قابل سنجش نيست، ميلاد بزرگاني است كه وجود آنان براي زمينيان مايه خير و بركت و هديهاي بس گرانقدر است.
با طلوع ماه شعبان المعظم جهان اسلام شاهد درخشش سومين ستاره تابناك آسمان امامت بود، سالروز ولادت باسعادت امام حسين (ع) روز پاسدار نامگذاري شده و همه ساله در ايران اين روز بزرگ با برگزاري آيينهاي باشكوه گرامي داشته ميشود.
سوم شعبان سال چهارم هجري يادآور ميلاد بزرگ مردي است كه با حماسه كربلا اسطوره مقاومت و پاسداري شد.
ماه شعبان هنگامهاي است بس ارجمند كه پيامبر گرامي اسلام حضرت محمد(ص) آن را ويژه خود برشمرده است.
در ايام شعبانيه در گوشهگوشه پايتخت ايراناسلامي بوي ياس به مشام ميرسد، شاديهاي زندگي دنيوي در زيباترين روزهاي آسماني با هلهله كروبيان در هم آميخته و فضاي پرشوري بر جامعه حكمفرما ميشود.
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟ واتسون گفت: ميليونها ستاره مي بينم . هلمز گفت: چه نتيجه مي گيري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحاني نتيجه مي گيريم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيريم بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در محاذات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت: واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه : چادر ما را دزديده و برده اند !
هميشه، آخرين بار است و چه كسي مي تواند بگويد كه نيست!
موضوع اين است كه ما آدم ها بيشتـــر اوقات در توهم گـــام مي زنيم و
فــكرمي كنيم هميشه هستيم و هستند، زنده خواهيم بود و زنده خواهند
ماند، فرصت داريم و فرصت دارند
ما آدم ها فكر مي كنيم كه هميشه فرصت جبران كردن داريم و هميشه
مي توان از چشم ها شعر مهربانانه اي خوانده هميشه دست ها براي ما
گرم مي مانند و هميشه مي توان به كسي دل بست و برايش دلتنگ شد.
و نمي دانيم كه هميشه "شايد" اين آخرين بار باشد!
آخرين باري كه مي توان در اين لحظه گام زد!
آخرين باري كه مي توان اين فرصت را از آن خود كرد!
آخرين بــاري كه مي توان سلامــي كرد، جوابي شنيد، ســر به روي
شانه اي گذاشت، گره اي باز كرد، دلي را شاد، اندوهي را كم و محبتي
را مضاعف! و شايد اين آخرين باري است كه مي توان به "او" انديشيد.
و ما آدمها نمي دانيم!
مثل خيلي چيزهاي ديگر كه نمي دانيم !!
واقعيت اين است كه ما آدمها غافلانه زندگي مي كنيم، ناهشيار، مست،
ســر به هوا و گاه نمي بينــيم ...
نمي شــــنويم ... حــس نمي كنيم و در نمي يابيم.
در اين جهان كه از صدر تا ذيلش گرفتار نسبيتي تمام عيار شده،
"مرگ" هنوز قطعي ترين چيزهاست!
و عجيب نيست كه ما آدم ها قطعي ترين چيزها را فراموش كرده ايم.
زيرا كه اگر "مرگ آگاه" بوديم، ديگر تلخ نمي گفتيم و تند نمي رانديم و
خاطري را آزرده نمي كرديم و دست بر زخم نمي گذاشتيم.
با او كه بهار خاطره هاست؛ پيمان «مهرباني» مي بستيم و بر عهد خود
وفادار مي مانديم!!
زيرا كه مي دانستيم:
"شايد اين آخــرين بار باشد و چه
كسي مي تواند بگويد كه نيست؟
تو راسخت در آغوش مي گرفتم و دعا ميكردم خداجانت را ازتن نگيرد
اگر مي دانستم آخرين باري است كه مي بينم از در خارج مي شوي
تو را در آغوش گرفته مي بوسيدم و التماس مي كردم كه
برگردي
اگر مي دانستم آخرين بار است كه صداي رسايت را مي شنو م
حرف به حرفش را ضبط مي كردم تا روزها و بارها و بارها به آنها
گوش دهم
اگر مي دانستم اين آخرين بار است،
زماني درنگ ميكردم تا بگويم دلم برايت تنگ
می شود
اگر مي دانستم آخرين بار است كه با دستان لرزانت دستهايم را
مي فشاري بر زمين مي افتادم و بر پاهايت بوسه مي زدم تا مرا آمرزش
كني و با آن دستان لرزانت برايم دعا كني براي تمام مشقاتي كه براي من
روزها و شبها تحمل كردي تا از من مراقبت كني و مرا تربيت كني
و شاید این دیدار آخر باشد قدرش را بدون
اونهایی که وزنه برداری می کنند می دونند که اگر روی وزنه 150 زور بزنند، دیگه 120 براشون خیلی راحت میشه.
اونهایی که درس می خونند می دونند که اگر برای 20بخونند، نمره 18 آوردن براشون آسونه.
اونهایی که کوه میروند خوب می دونند که اگر قصد قله دوم را بکنند، رسیدن به قله اول براشون اصلا سخت نیست.
اونهایی که می دوند می دونند که اگر برای دو استقامت ده کیلومتر تمرین می کنند، تو مسابقه دو هزار متر نفس کم نمی آورند.
اونهایی که مثل من فکر می کنند میدونند که اگر هدفشون بزرگ باشه، رسیدن به هدفهای کوچکتر، جزیی از مسیرشون می شود.
اگر از اول هدفی که انتخاب می کنیم کوچک باشه، ممکنه که حتما بهش برسیم ولی از ظرفیتمون به طور کامل استفاده نکرده ایم. اما اگر از اول هدف بزرگ انتخاب کنیم، تمام تلاشمون را، نهایت نیرومون را به کار می گیریم، تا به اون برسیم. با نگاه کردن به راه پیش رومون، قدمهامون رو سریعتر می کنیم و از نیروی بیشتری استفاده میکنیم و در نتیجه جلو می افتیم. ممکنه به اون هدف بزرگمون نرسیم اما به چیزی خیلی بیشتر از اون هدفهای کوچک می رسیم.
«« هفت بار روح خویش را آزردم »»
اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد.
دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند.
پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست.
ششمین بار که چهره ای زشت را تحقیر کرد، درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است .
روزي شيوانا در مدرسه درس اراده و نيت را مي گفت. ناگهان يكي از شاگردان مدرسه كه بسيار ذوق زده شده بود از جا برخاست وگفت: «من مي خواهم ده روز ديگر در كنار باغ مدرسه يك كلبه براي خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نيروي اراده درست باشد بايد تا ده روز ديگر كلبه من آماده شود!»
همان شب شاگرد ذوق زده كارش را شروع كرد. با زحمت فراوان زمين را تميز و صاف كرد و روز بعد به تنهايي شروع به كندن پايه هاي كلبه نمود. هيچ يك از شاگردان و اعضاي مدرسه به او كمك نمي كردند و او مجبور بود به تنهايي كار كند. روزها سپري شد و كار او به كندي پيش مي رفت و آن شاگرد محبور شد به تنهايي همه كار ها را انجام دهد.
يك هفته كه گذشت از شدت خستگي مريض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتي در سر كلاس ظاهر شد با افسردگي خطاب به شيوانا گفت: «نمي دانم چرا با وجودي كه تمام عزمم را جزم كردم ولي جواب نگرفتم!! اشكال كارم كجا بود؟!»
شيوانا تبسمي كرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه كرد و گفت: «تو آرزويي بكن!»
پسر آشپز مدرسه چشمانش را بست و گفت: «اراده مي كنم تا ده روز ديگر در گوشه باغ يك اتاق خلوت براي همه بسازم تا هر كس دلش گرفت و جاي خلوت و امني براي مراقبه و مطالعه نياز داشت به آنجا برود! اين اتاق مي تواند باي مسافران و رهگذران آينده هم يك محل سكونت موقتي باشد!»
همان روز پسر آشپز به سراغ كار نيمه تمام شاگرد قبلي رفت. اما اين بار او تنها نبود و تمام اهالي مدرسه براي كمك به او بسيج شده بودند. حتي خود شيوانا هم به او كمك مي كرد. كمتر از يك هفته بعد كلبه به زيباترين شكل خود آماده شد.
روز بعد شيوانا همه را دور خود جمع كرد و با اشاره به كلبه گفت: «شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا كه نيت اولش ساختن كلبه اي براي خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت كه اين كلبه را به نفع بقيه مي سازد و ديگران نيز از اين كلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نكنيم كه در هنگام آرزو كردن سهم منفعت ديگران را هم در نظر بگيريم. چون اگر ديگران نباشند خيلي از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشيد.»
و زندگی آن چیزی است که ما آن را می سازیم، همیشه بوده است، همیشه خواهد بود
جیمز آلن
***
روزگاری در اتاق بیمارستان بزرگ، دو مرد بودند، هر دو به شدت بیمار. اتاقی کاملا کوچک که با پنجره ای کوچک با دنیای بیرون ارتباط داشت. به یکی از مردها به عنوان بخشی از معالجه اش، اجازه داده شده بود بعداز ظهرها یک ساعتی روی تخت بنشیند. تخت او کنار پنجره بود. اما مرد دیگر مجبور بود تمام مدت صاف روی تخت دراز بکشد.
هر روز بعد از ظهر وقتی مرد برای یک ساعت کنار پنجره قرار می گرفت.با توصیف آنچه در خارج می توانست ببیند، وقت می گذراند. پنجره ظاهرا به پارکی مشرف بود که دریاچه ای در آن بود. مرغابیها و قوهایی در دریاچه بودند، بچه هایی که برای آنها نان می انداختند و قایقهای مدل را در آب شناور می کردند. جوانانی که در میان درختان قدم می زدند، بستر گلها و چمنها، توپ بازی، و در دورترها، پشت حاشیه درختان، منظره زیبایی از تپه ها و ساختمان های شهر دیده می شد.
مردی که به پشت دراز کشیده بود، می توانست به مرد دیگر که همۀ اینها را توصیف می کرد، گوش فرا دهد، و از هر دقیقه لذت ببرد. توصیف های دوستش سرانجام این احساس را در او بوجود آورد که می توانست تقریبا آنچه را در بیرون رخ می داد ببیند.
یک روز صبح آن مرد را مرده یافتند. در موقع مقتضی مرد دیگر خواست در صورت امکان اورا به تخت کنار پنجره منتقل کنند و بنابراین به تخت کنار پنجره انتقال یافت وبه محض اینکه آنها رفتند، با درد و زحمت خود را روی یک آرنج بلند کرد و به بیرون نگریست، اما با دیواری ساده رو برو شد.
داستان بر گرفته از کتاب غذای روح
سوسياليسم :دو گاو داريد.يكي را نگه مي داريد.ديگري را به همسايه خود مي دهيد.
كمونيسم : دو گاو داريد.دولت هر دوي آنها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كند.
فاشيسم : دو گاو داريد.شير را به دولت مي دهيد.دولت آن را به شما مي فروشد.
كاپيتاليسم : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي دوشيد.شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.
نازيسم : دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي گيرد.
آنارشيسم : دو گاو داريد.گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند.
ساديسم : دوگاو داريد.به هر دوي آنها تيراندازي مي كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.
آپارتايد : دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.
دولت مرفه : دو گاو داريد.آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.
بوروكراسي : دو گاو داريد.براي تهيهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.
سازمان ملل : دو گاو داريد.فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند.آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي كنند.نيوزلند راي ممتنع مي دهد.
ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.همسر شما آنها را مي دوشد.
رئاليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد.
فمينيسم : دو گاو داريد.حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد.از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند.
ليبراليسم : دو گاو داريد.آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.
دموكراسي مطلق : دو گاو داريد.از همسايه ها راي مي گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.
سكولاريسم : دو گاو داريد.پس به خدا نيازي نيست
سلام .راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم تا این مقاله را ننویسم.ولی احساس کردم که باید نوشت تا همه بدانند و فکر کنند و تصمیم بگیرند.آنچه میخوانید فرقهایی است که بنده پس از مدتها تامل و مشورت بین "حسین " و" حوسین" پیدا کردم.حال آنها را میشمارم تا خدای ناکرده "حوسین" را به جای "حسین(ع)" مظلوم و معصوم ننگریم .چرا که آنوقت " این ره که تو میروی به ترکستان است ".
1-اول اینکه "حسین(ع)" یکی بیشتر نیست اما "حوسین" متعدد است یعنی هر مدّاحی برای خودش یک
جور "حوسین" دارد تا آنجا که گفته می شود "حوسین" این مدّاح از "حوسین" آن مدّاح بهتر است.
2-" حسین " نماز را ولو در بحبوحه جنگ در اول وقت به پا میدارد ولی "حوسین" نماز صبح را فدای
شب بیداری حوسینی خود میکند.
3-" حسین " انسان سازی میکند و آدم میخواهد ولو یارانش خود را مصداق "وکلبهم باسط ذراعیه
بالوصید" میدانند اما "حوسین" به یارانش ذکر " من کلب حوسینم" را القا نموده و بیش از این هیچ!!!!
یعنی اینکه کلب میخواهد و سگ پرورش میدهد.
4-درد " حسین " حفظ دین و شرافت انسانی است اما تمام مصائب "حوسین" خلاصه میشود در عطش و
سیراب کردن بستگانش.
5-" حسین " را باید از مطهری ها و شیخ جعفر شوشتری ها شناخت ولی "حوسین" را میشود لابلای آواز و اشعار نا عالمان و نا عارفان جست و ای بسا اهل دین و معرفت شخصیتی مثل "حوسین" را قبول نداشته باشند یا موهوم و ساخته خیال کج فهمان بپندارند.
6-" حسین " همیشگی است و برای هر لحظه زندگی الگویی کامل است اما "حوسین" فقط ده روز از سال
خودنمایی میکند و بقیه سال بهانه ایست برای دور هم آیی دوستان قدیمی.
7-یاران " حسین " او را بنده خدا میدانند ولی حوسینیان نعره " حوسین الهی " سر میدهند.
8-" حسین " هرگز خود را جای کسی جا نزد اما "حوسین" خود را جای " حسین " جا زده است.
9-" حسین " تاثیر " یا حسین " را منوط به پاکی قلب و خلوص و اطاعت از خدا میداند اما "حوسین"
میگوید : هر چه میخواهد دل تنگت بکن ولی " یا حوسین "فراموش نشود.
10- دوستان " حسین " ناخودآگاه خون گریه میکنند اما دوستان " حوسین " خودآگاه خودزنی و مجلس
گرمی می نمایند و خلاصه اعلی درجات قرب را کثرت کبودیهای سر و سینه میدانند و بس.
11-" حسین " را میشود در همه قلبها جست ولی " حوسین " مختص گروههای معدودی است که غیر از
خود را فاقد حب اهل بیت می دانند و به طور ادواری دور هم جمع شده و با حرکاتی عجیب و نامأنوس وقت
گذرانی میکنند.
12-با معیار " حسین " در هر زمانی میشود کربلایی و کوفی را شناخت ولی " حوسین " حامل چند اسم و
واقعه است و بس .آنهم در ظاهر.
13-" حسین " سحرگاهان با ناله های آسمانی خود بر روی سجاده عشق حلقه اتصال شب روز میشود ولی
"حوسین " سحرها......
(سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی)
توضیح :ذکر آخر مجلس بعضی از مجالس حوسینی
14 – " حسین "مشعل دار عقلانیت الهی و عبودیت است اما " حوسین " بسیاری از کارهای خود را به
نام "عشق حوسین " توجیه میکند و همه مبانی عقلی و شرعی را کنار می نهد و تکلیف را از دوش
حوسینیان بر می دارد .
15-در ظهر عاشورای حسینی فقط صدای " الله اکبر ...حی علی الصلوه "شنیده می شود اما در عاشورای
حوسینی نعره های " حوسین حوسین " به جنگ اذان می آیند.
16-عاصیان به مجالس " حسین " برای توبه و شفاعت میروند اما در مجالس حوسینی گنه کاران برای
مجلس داری به نحو دلخواه قدم میگذارند .
17-اگر از فقهای دین از مجالس حسینی بپرسیم بدن هیچ شرطی میگویند: " احسن الاعمال " ..اما اگر از
مجالس حوسینی بپرسیم میگویند : " اگر وهن دین نباشد!!!! "
18-حرارتی که از " حسین " در قلبهاست << لن تبرد ابدا >> می باشد اما حرارت حوسینی پس از یک شور
حوسینی فروكش کرده و مبدل به شب خاطره و تعریف جک و قهقهه می شود.
19-همت مجالس حسینی کسب معرفت و شعور است ولی تلاش حوسینیان تنظیم بهتر صفها و همسانی
ضربات و بالا و پائین پریدن ها و شدت بیشتر شور.
20-برای سوزاندن حسینیان موسیقی و آهنگ لازم نیست اما حوسینیها تا سبک نوحه معلوم نشود که
" پاپ " است یا چیز دیگر حال خوشی پیدا نمی کنند.
21-در مجلس حسینی اشک حرف اول را میزند اما در مجلس حوسینی نعره و فریاد.
22-" حسین " حسینیت خود را حفظ نمود حتی زیر گام اسبها و خنجر کین دشمنان اما " حوسین " زیر
ذره بین معرفت و امام شناسی خود را می بازد .
23-" حسین " همیشه " حسین " است اما " حوسین " گاهی اوقات " حیسین " می شود و چه بسا
" سین " باضافه یک سکسکه بعدش!!!!!!!!.
24-" حسین " برای شنوانیدن حرفهایش به چیزی نیاز ندارد اما " حوسین " برای جلب توجه بیشتر به
بوق و کرنا و طبل و علم و کتل دست می یازد .
25-" حسین " شخصیتی است جهانی و همه آزادگان او را مقتدای خود میدانند اما " حوسین " فقط
موضوعی است برای بعضی از مجالس که نه تنها عمومی نیست بلکه مشروعیت آنها محل اشکال بسیاری
از بزرگان است.
26-در مجالس حسینی غریبه تازه وارد با آشنای قدیمی هیچ فرقی ندارد و در یک سطحند اما در مجالس
حوسینی تازه وارد ها مشکوکند و عجیبند و نباید رد جایگاه قدیمی ترها بایستند.
27-" حسین " برای حفظ دین جدّش با فریاد رسای << یا سیوف خذینی >> به سوی شهادت شتافت اما
" حوسین "دین را به زیر ضربه های کج فهمان می فرستد تا خود بماند.
28-عاشقان " حسین " خودشان را برای " حسین " می خواهند ولی مریدان درویش مسلک " حوسین"
او را بهانه ای کرده اند برای خود خواهی ها و هوسهایشان .
29-آنکه در عاشورای محرم سال 61هجری در کربلا بود " حسین " بود نه " حوسین ".
آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"
زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.
نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن